تبليغاتX
آفتاب سبز

آفتاب سبز

 

سلام

من چقدر سرم شلوغه نه؟

تقصیر ماه رمضونه. من بعد از ظهرا میام خونه بعدش افطار می شد و تا شب سریال های باحال و جذاب تماشا می کردم.

اما حواسم به وبلاگ هست!  مواظبشم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط فرنوش  | 

مثلا نقد و بررسی

 

بالاخره من کتاب بادبادک باز رو تموم کردم. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. باحال بود آخرش. آفرین!

می خوام کتاب دیگه یی رو شروع کنم به اسم ازدواج رندانه، فکر کنم. این رو خودم خریدم. اون موقعی که خریدمش حس ازدواج و عشق و اینا داشتم!!! شایدم از اینکه بعد از مدتها کتاب می خریدم هیجان زده بودم! قبلی رو خواهرم برام خرید. خب مطمئنا انتخاب های اون خیلی اصولی تره! خب، شانسمون رو امتحان می کنیم! اما حتم دارم کتابی به اون خوبی نخواهد بود. هنوز دارم به روابط آدمهای توش فکر می کنم! راستی من از کتابهایی که توش روابط انسانی آدم رو به تفکر وادار می کنه خیلی خوشم میاد. دارم به این فکر می کنم که واقعا چه طوری میشه یک بچه یی که حرف نمی زنه و همیشه ساکته  و ارتباط برقرار نمی کنه به زندگی برگردوند؟! خیلی برام مهمه!! بعضیها الان حتما تو دلشون میگن خاک بر سرت این همه کتابو خوندی بین اون همه مساله همین تو رو به فکر انداخته؟!!

خب آره خیلی مهمه! خب فکر کن من بعدا یه بچه داشته باشم که نه با من حرف بزنه نه با باباش، نه بازی کنه! هرچی باهاش بازی می کنی نه لبخند می زنه نه نظری میده نه همکاری می کنه! خب باید چی کارش کرد؟ منم وقت زیادی ندارم باباشم که سر کاره! باید ببریمش پیش یه مشاور، حتما درست میشه! ایشالله!

آره، نکته بعدی که بهش فکر می کنم اینه که من یه جورایی شبیه امیر شدم! اون همیشه خودشو سرزنش می کرد! منم احساس سرزنش دارم با توجه به پست قبل! اما با خودم فکر می کنم اون آدم بدی نبود! خب چیزی بود که فکرشو اذیت می کرد اما دلیلی نداره که کل آدمیتشو زیر سوال ببریم! من از کسایی که با یک حرکت اشتباه، تمام عقاید و شخصیت یک نفر رو زیر سوال می برند متنفرم!!!  هر کسی تو شرایط اون باشه ممکنه چنینی کاری ازش سر بزنه! منم ممکنه همچین کاری کنم و فریاد کمک دوستم رو نشنیده فرض کنم!! مخصوصا من! کسی که این همه از جونش می ترسه! مهرنوش می دونه! مگه نه؟ وقتی زلزله شد کی بود که اولین نفر از خونه فرار کرد؟!!! من بودم!! خب ناراحتم به خاطر فراموش کردن خانوادم در اون لحظه! ولی این دلیل نمیشه که آدم بدی باشم! آدم ترسوییم، همین! بعضی ها واقعا تحمل بعضی شرایط رو ندارند. مطمئن باشید اونها در شرایط دیگه یی کار اشتباه خودشون رو جبران می کنند!!! من آدم بخشنده یی هستم. کارهای اشتباه و می بخشم!

این درس بزرگیه که من از بادبادک باز گرفتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط فرنوش  | 

ماه رمضون

 

دیروز روز خوشمزه ای نبود. چون من چیز خوشمزه ای نخوردم، یعنی چیزی نخوردم، چون روزه بودم. نه گرسنه ام بود نه سیر بودم! وقت افطار اون همه چیزهای خوشمزه های رو که مامانم درست کرده بود نگاه کردم. شرمنده شدم و فکر کردم چرا احساسی نسبت به اینها ندارم؟!

تمام روز حس شرمساری داشتم. چون هیچی به مامانم کمک نکردم. یا خوابیدم یا فیلم نگاه کردم! یک روز بی خاصیت!

فکر می کنم کلا این بار احساس خوبی نسبت به ماه رمضون ندارم. هیچ کاری نکردم درس نخوندم به مامانم کمک نکردم! همه ش خوابم میاد!  بیحالی چه فایده ای داره؟ احساس می کنم روح شیطان در من رسوخ می کنه و میگه روزه برای چی میگیری؟ شاید به حرفش گوش کردم! حس بی دینی بهم دست داده! بی خدایی! احساس می کنم هر چی هستم خودم هستم! باید کاری رو بکنم که حس خوبی بهم میده.

امروز خیلی تشنه ام شد! دلم می خواست یک قطره آب بخورم! فکر کنم یک قطره آب خوردم. مامانم رو فرستادم بخوابه، و 2 ساعت آشپزی کردم برای افطار، تا احساس کنم دارم کمی از زحمتهای مامانم رو جبران می کنم! آیا احساس درستی بود؟

از شنبه می رم دانشگاه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط فرنوش  | 

دوستدار جدید کتاب

 

یکی از لحظه های زندگیم که فراموش نمی کنم لحظه ای بود امشب که من کتاب نخون به شدت از این که طنز چهار خونه شروع شد و باید کتاب بی نظیر "بادبادک باز" رو در یکی از هیجان انگیز ترین لحظه هاش زمین می گذاشتم به شدت ناراحت بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! *

شاید بگید خب مجبور که نیستی! تلویزیون تماشا نکن! اما من به شدت به سرگرمیهای مولتی مدیا اعتقاد دارم! اوقات فراغت باید تنوع داشته باشه!

 

* بلاگفا با تمام پیشرفتهایی که کرده هنوز آیکون عصبانی نداره!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط فرنوش  | 

 

وقتی سوار اتوبوس شدم، عطر کنزوی سفید یک نفر بینی مو پر کرد و بلافاصله به یاد خواهر عزیزم افتادم  که تا دوسال پیش ازش استفاده می کرد! حالا کلاسش از این حرفا رفته بالاتر!

کنارم خانم پیری داشت یک دختر چادری رو نصیحت می کرد که چادرش رو برداره و توی این گرما ازش استفاده نکنه! و ادعا می کرد که چادر مانع پیشرفت زنهاست! غافل از اینکه فرهنگ غلط، مانع پیشرفت است! دختر هم ساکت بود و مثل من حوصله چونه زدن نداشت و منتظر بود که حرفهاش تموم بشه!

من به دانشکده علوم رسیدم و با خوشحالی! رفتم کتابخونه تا مدارکم رو برای صدور کارت الغدیر تحویل مسوولش بدم. اما در کمال بد شانسی، باز هم مسوولش نبود!!! جالبه نه؟ به دلیل نقاشی! مسوول تحصیلات تکمیلی نیست!

دستم دراز شد! رفتم دانشکده خودمون تا استادم رو ببینم و مقاله هامو پرینت بگیرم! استادم نبود! سایت هم به دلیل تغییر نمی دونم چی چی تعطیل بود! دستم درازتر شد! از پام درازتر شد!  این چه وضعیه! مثلا ما دانشگاه تهران هستیم! کم کم به این نتیجه می رسم که ما دانشگاه تهران نیستیم! اصلا یه گوشه افتادیم واسه خودمون و کسی به ما نگاهی نمی کنه! از همه دانشکده ها بدبخت تریم! ( از کجا می دونی ؟ ) من یادمه چندین سال پیش توی دانشکده فنی پرینتشون رو از طریق کامپیوتر سرور می گرفتند! اونوقت توی دانشکده ما! تازه ترم پیش اومدند میز و صندلی های سایت رو که اول مثل سفره دور تا دور اتاق بود، به صورت آدمیزاد استاندارد همه دنیا چیدند و سیستم پرینت رو تغییر دادند! تا ترم پیش برای غذا فیش می خریدیم اونوقت تازه ترم پیش کارت غذا اومد! اونوقت همه فکر می کنند ما اینجا توی "مثلا" دانشگاه تهران داریم شلنگ تخته می اندازیم!  اون از سایت! اون از پرینت اون از اون خانم مسوول تحصیلات تکمیلی که من هروقت رفتم نیست و من خسته شدم از بس تو این گرما رفتم پایین ( انقلاب)  و اومدم بالا ( امیرآباد )! 

دست از پا درازتر برگشتم خونه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط فرنوش  | 

 

به نظر شما عشق واقعا چیه؟ این که کسی روز و شب از دوریت گریه کنه؟ یا اینکه همش حرفای خوب و قشنگ بزنه؟ یا وقتی حرف می زنه صداقت از چشماش بباره؟ یا اینکه همیشه منطقی باشه و بگه اینجوری هواتو دارم؟ یابخواد  بهت نزدیک و نزدیکتر شه؟ یا همه اینه کشکه؟!!!

من نمی دونم. همیشه فکر می کردم وقتی احساس می کنی یک نفر راست میگه، وقتی صداش و چشماش راست میگه یعنی واقعا راست میگه! وقتی قسم می خوره فکر می کنی چقدر مهمی! کارهاش نشون میده که چقدر براش مهمی!

اما امروز که با یکی از دوستام صحبت می کردم برای چندمین بار به این نتیجه رسیدم که اینطوری نیست! دوستش به سرعت و به سادگی ازش جدا شده بود! پس این همه دوران با هم بودند، این همه فداکاری و احساساتی که پای هم ریختند چی؟

در قضاوت باید پای صحبت هر دو طرف نشست! اینو می دونم! اما گاهی احساس عجیبی نسبت به پسرها پیدا می کنم! بدنشون چه طوری ساخته شده که راحت می تونند فراموش کنند؟ آیا این دلیل بی احساسیه؟ یا بی قید و بندی؟ یا بی وفایی؟

چه جوری می تونند مدت زیادی به یک نفر حرفهای خوب بزنند و با هم دوران خوشی رو بگذرونند و خودشونم لذت ببرند!! بعد یهو با قیافه ی مثل سنگ ازش فاصله بگیرند؟ مگه وجدان ندارند؟ چطوری توقع دارند که ما زنها اینو بفهمیم؟!

من با بسیاری که فکر می کنند ذات زن و مرد یکسانه مخالفم! به نظر من ذات و غرایز زنان و مردان با هم تفاوتهای زیادی داره! اکثر زنها دیر فراموش می کنند و اکثر مردها، زود! این یکی از تفاوتهاست!

اما چه طوری میشه جلوی این اتفاقات رو که به نظر ما زنها بسیار غیر منطقیه! ( با وجود اینکه مردها ادعا می کنند خیلی منطقی تر از زنها هستند) گرفت؟ به نظر من اینجا وجدان حرف اول رو می زنه! وجدان چیز خیلی مهمیه! مرد باش و پای حرفی که می زنی بمون!

دارم کم کم می ترسم! ترس از کسانی که احساس می کنم بهشون نزدیک می شم، یا بهشون فکر می کنم، یا رفتارشون رو می پسندم! آیا در پس این رفتارها و حرفها نقشه هایی نهفته ست؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط فرنوش  | 

زندگی در جریان است

 

چند روز پیش بعد از مدتها به دانشگاه رفتم تا سرکی بکشم ببینم چه خبره! نمی خواستم استادم رو ببینم چون هیچ کاری برای پروژه انجام نداده بودم! اما از شانس بدم دقیقا جلوی درب اصلی رو به روی هم در اومدیم! من هول شدم و اون شروع کرد به سوال کردن که حالت چطوره و چی کار کردی!  

منم که قبلا با خودم به این نتیجه رسیده بودم که اگر در چنین موقعیتی گیر افتادم حقیقت رو بگم گفتم حقیقت اینه که یک ماهه خواهرم از آمریکا اومده و من دانشگاه نبودم و کاری انجام ندادم!  

 گفت یعنی منبعی هم پیدا نکردی؟

من که نمی دونستم کارهایی رو که قبلا کردم اسمش رو چی میشه گذاشت گفتم: چرا! یه چند تا مقاله در این مورد پیدا کردم اما نخوندمشون!!! ( اینا به نظر شما همون منبعه؟ یا اصلا پرت و پلا حواب دادم؟)

مهم نیست. اما خوشحالم که گفت: خب، اشکالی نداره! بالاخره زندگی هم باید جریان داشته باشه!  اما حواست باشه موضوع خیلی خوبیه! انجامش بده!! 

بعد از این حالی که بهم داد خواستم بپرم بغلش و بوسش کنم و بگم باشه استاد، مرسی، من سرم خلوت بشه همه شو انجام میدم، این مقاله هایی رو هم که پیدا کردم می خونم!!( فقط 2 تا مقاله پیدا کرده بودم!)!!! اما اون اصلا مهلت نداد که من این جمله ها رو بگم، رفته بود و من حتی من یادم نیست که خداحافظی کردم یا نه! چون تا پلک زدم دست تکون داده و رفته بود!

حالا که خواهرم رفته و من و زندگی قبلی دوباره دور هم جمع شدیم و سفره رو پهن کردیم ببینیم که چی توش هست که ما بخوریم! من دیدم که یک پروژه ای دارم که باید انجام بدم و کارهایی که از قبل مونده و همون مسوولیت های قبلی، و البته مقدار زیادی انرژی که از خواهر عزیزم گرفتم  و خوشحال و شاد و امیدوارتر از قبل می خوام به همه چی نگاه کنم . می خوام لبخند بزنم و خوشحال باشم و انرژی و شادی که زیر پوستم ذخیره شده لحظه به لحظه احساس کنم تا زندگی رو از دست ندم و بهش بگم ممنونم که اومدی و بوی زندگی رو دوباره به ما یادآوری کردی! ایشالله که سال دیگه همدیگه رو اونجا ببینیم! چطوره؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط فرنوش  | 

 

آیا می توانم به وبلاگ بازگردم ؟

دلم تنگ شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط فرنوش  | 

نوروز مبارک

 

نوروز و سال نو بر همه دوستان عزیزم مبارک باشه.  با آرزوی سالی پر از شادی و سلامتی و موفقیت.

                              

                              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط فرنوش  | 

تغییر چهره!

 

طی یک اقدام متحورانه، اولین تجربه زندگیم رو پشت سر گذاشتم:

موهامو هایلایت کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

درست مثل کسی که جراحی کرده باشه، هر روز صبح از دیدن قیافه خودم در آینه وحشت زده میشم!  

یه روز خوشگلم، یه روز زشتم. عجب تجربه باحالی!

همینه که هست! می خواستی هایلایت نکنی!  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط فرنوش  |